محمد داودی نامقی

وبلاگ شخصی

محمد داودی نامقی

وبلاگ شخصی

محمد داودی نامقی

محمد داودی نامقی هستم، ساکن تهران، زبان فرانسه خوانده ام و به ادبیات، هنر، سیاست، روانشناسی و خیلی چیزهای دیگر علاقه مندم، علاقه اصلیم اما سینماست،فیلم نگاه میکنم و به شما هم توصیه میکنم فیلم نگاه کنید، نه اینکه فقط ببینید، نگاه کنید، درباره فیلمها بخوانید و بنویسید. من هم سعی میکنم همین کار را بکنم

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

اهل کاشانم.
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است....
نقل میکنند که به سراینده این خطوط گفتند چرا تابلوهایت انقدر ارزان است گران تر بفروش، جواب داد قیمت تابلو باید طوری باشد که حتی کارمندها هم بتوانند قسطی بخرند. اگر میدانست در حراج تهران تابلوهایش را میلیاردی میفروشند چه حالی پیدا میکرد؟ با آن روحیه شاعرانه و لطیف و آن طبیعت گرایی بی مثال چطور واکنش نشان میداد. شاید شعری میگفت و در آن گلایه میکرد. مهمتر از این مساله اما شاید این باشد که هنرمندی که چنین اعتقادی دارد با انحصاری شدن و خصوصی شدن هنر مخالف است و عقیده دارد هنر باید در بطن و متن جامعه باشد.
بنکسی نقاش ناشناس انگلیسی است که با نقاشی های دیواری خود معروف شد. او همواره نقاشی ها خود را در محله های فقیر لندن و در مقابل چشم همه  قرار میدهد. از معروف ترین نقاشی های او دختری با بادکنک است که روز گذشته در حراجی در لندن به قیمت یک میلیون و 400 هزار دلار فروش رفت اما به محض زدن چکش حراجی نقاشی شروع به خرد شدن و از قاب خارج شدن کرد به نحوی که همه حضار متعجب و حیرت زده شدند. بعد معلوم شد بنکسی پیشتر یک خردکن در قاب تابلو گذاشته بود تا اگر روزی به حراج گذاشته شد تابلو را نابود کند. گمانه زنی ها درباره دلیل این کار او زیاد است اما به نظر من مهمترین دلیل او همان چیزی است که سهراب به آن اعتقاد داشت، هنر انحصاری نیست، هنر متعلق به یک طبقه و قشر خاص نیست که با میلیون ها و میلیارها آن را برای خود کنند، هنر متعلق به همه اقشار جامعه است.این یک شعار نیست بلکه یک عقیده جهانی و مشترک بین هنرمندان مختلف از نسل های مختلف و فرهنگ های متفاوت است.

  • محمد داودی نامقی

خاورمیانه

اینجاخاورمیانه است

 ما با زبان تاریخ حرف می زنیم

خواب های تاریخی می بینیم

و بعد

با دشنه های تاریخی

سرهای همدیگر را می بُریم

 

 از شام تا حجاز

از حجاز تا بغداد

از بغداد تا قسطنطنیه

از قسطنطنیه تا اصفهان

از اصفهان تا بلخ

بر سرزمین های ما

مرده ها حکومت می کنند

 

 اینجاخاورمیانه است

و این لکنته که از میان خون ما می گذرد

تاریخ است.

......................

اینجاخاورمیانه است

سرزمین صلح های موقت

بین جنگ های پیاپی

سرزمین خلیفه ها ، امپراتوران ، شاهزادگان ، حرمسراها

و مردمی که نمی دانند

برای اعدام یک دیکتاتور

باید بخندند یا گریه کنند.


حافظ موسوی


  • محمد داودی نامقی


مجموعه شعری است سروده فریبا شادلو در 102 صفحه که توسط نشر چشمه منتشر شده است. شعرها موجز و البته تاثیر گذارند. در همه شعرها میتوان احساسات لطیف و نگاه عمیق سراینده را حس کرد. مجموعه شعری از شاعری جوان که پختگی را در خلال شعرهایش میتوانید کشف کنید. به دوستان کتاب خوانم توصیه میکنم این کتاب خوب را.

--------------------------------------------------------------------

آنقدر که به تو فکر میکنم

کودکی متولد خواهد شد

بی آنکه مرا در آغوش گرفته باشی

کودکی با چشمان تو و لبهای من


  • محمد داودی نامقی

« آواز عاشقانه‌ی دختر دیوانه »

سیلویا پلات

برگردان: ملیحه بهارلو

چشم‌هایم را می‌بندم و همه‌ی جهان می‌میرد ؛
پلک‌هایم را می‌گشایم و همه چیز دوباره زاده می‌شود.
( فکر می‌کنم که تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

ستاره‌ها، آبی و سرخ، برای رقص بیرون می‌روند،
و سیاهی مطلق در درون می‌تازد:
چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان می‌میرد.

خواب دیده‌ام که در خواب افسونم کردی
و آواز ماه غمگین را خواندی، و مرا دیوانه‌وار بوسیدی.
(فکر می‌کنم که تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

خدا از آسمان برمی‌گردد، آتش جهنم محو می‌شود:
فرشته‌ها و شیطان بیرون می‌روند:
چشم‌هایم را می‌بندم و تمام جهان می‌میرد.

تصور می‌کنم تو از راهی که گفتی، باز می‌گردی،
اما من پیر می‌شوم و نامت را فراموش می‌کنم.
( فکر می‌کنم که تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

باید به جای تو عاشق مرغ توفان می‌شدم؛
بهر حال هنگام بهار، آنها دوباره برمی‌گردند و آواز می‌خوانند.
چشم‌هایم را می‌بندم و همه‌ی جهان می‌میرد.
(فکر می‌کنم که تو را در ذهن‌ام ساخته‌ام. )

  • محمد داودی نامقی

بهترین قسمتش این بود
که پرده ها را کشیدم
و زنگ در را با پارچه‌های کهنه پوشاندم
تلفن را توی یخچال گذاشتم
و سه روز تمام
در تخت خواب ماندم

و بهتر از همه این بود
که کسی اصلا
دلش برایم تنگ نشد!

#چارلز_بوکوفسکی

  • محمد داودی نامقی