محمد داودی نامقی

وبلاگ شخصی

محمد داودی نامقی

وبلاگ شخصی

محمد داودی نامقی

محمد داودی نامقی هستم، ساکن تهران، زبان فرانسه خوانده ام و به ادبیات، هنر، سیاست، روانشناسی و خیلی چیزهای دیگر علاقه مندم، علاقه اصلیم اما سینماست،فیلم نگاه میکنم و به شما هم توصیه میکنم فیلم نگاه کنید، نه اینکه فقط ببینید، نگاه کنید، درباره فیلمها بخوانید و بنویسید. من هم سعی میکنم همین کار را بکنم

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

در انتظار آدولف


نمایش در انتظار آدولف نوشته ماتیو دلاپورته و الکساندر دلا پتلیر (در فرانسوی با اسم نام کوچک) ترجمه و کارگردانی علیرضا کوشک جلالی در حال حاضر در تئاتر مستقل بر روی صحنه میرود. بن مایه اصلی نمایش درباره ادمهای به اطلاح باسواد و تحصیلکرده ای است که اتفاقا به شدت دگم و تک بعدی هستند. آدمهایی که کحمار یحمل اصفار فقط کتابهایی خوانده و مطالبی را حفظ کرده اند و بر اساس آنها انسانهای دیگر را دسته بندی و قضاوت میکنند. حتی دوستان خود را. در انتظار آدولف آینه ای در برابر روشن فکر معابان مدعی قرار میدهد که لحظاتی خودشان را ببیند. انسانهایی که برای محکوم کردن افراد دیگر به جای استقلال رای و اتکا به تفکر نقادانه فقط به فکت آوردن از فلاسفه و متفکران بزرگ بسنده میکنند بدون آنکه درباره آن درست اندیشیده باشند. ماجرا از آنجا شروع میشود که در گردهمی شبانه چند دوست یکی از آنها به نام وینسنت (اشکان خطیبی) اعلام میکند اسم فرزند در راه خود را میخواهد آدولف بگذارد. از اینجا واکنشها شروع میشود و دوستان وینسنت او را متهم به نژاد پرستی و فاشیست بودن میکنند چرا که اسم آدولف هر کسی را یاد هیتلر می اندازد. ماجرا اما به همینجا ختم نمیشود و آنها ظاهر متمدن خود را به زودی کنار زده و سر هر مسئله حتی بی اهمیت به همدیگر پرخاش میکنند. گویی این نقاب متمدانه و تظاهر به روشن فکری فقط نقابی نازک است که با کوچکترین اختلاف نظری میشکند و حیوان وحشی پشت آن از زنجیر رها میشود. یک اتفاق به اتفاق دیگر منجر میشود و این ادمها در دایره قضاوت ها چنان گرفتار می آیند که در لحظه ای که کلود (رضا مولایی) بر خلاف تصور بقیه که او را بی بخار میپندارند از رابطه خود با یک خانم خبر میدهد همگی شوکه میشوند و میخواهند بفهمند او با چه کسی است. این خود منجر به شوک دیگری میشود که همه را به مرز عصبیت و انزجار و تنفر میبرد. اوج نمایش همینجاست و بعد از ان همگی خسته از این نقاب و بازی خسته کننده پراکنده میشوند. بهترین توصیف برای حالات شخصیت های این نمایش شاید دیالوگی از کلود باشد
- مسائل اجتماعی مثل اسباب بازی شما میمونن، سر یکیش بحث میکنین و وقتی خسته شدین میرین سراغ مورد دیگه
یا به عبارتی دیگر مشکلات اجتماعی سیاسی و ... برای این ادمها فقط یک زمین بازی است که در آن خود را ثابت کرده یا عقده بگشایند. توصیه میکنم تا این نمایش در حال اکران است از آن دیدن کنید.

  • محمد داودی نامقی

hell or high water یا اگر از آسمان سنگ ببارد، اسم فیلم به خودی خود نشانه عزم راسخ قهرمانان آن است. دو برادر که با هر شیوه ممکن میخواهند با سرقت از همان شعب بانکی که ملک خانودگی آنها را در رهن خود نگه داشته و قصد فروش آن را دارد پول رها کردن وثیقه زمین را فراهم کنند و زمین آبا و اجدادی خود را نجات دهند.

برادر بزرگتر (کریس پاین) که تا کنون هیچ سابقه خلافی نداشته مغز متفکر نقشه آنهاست و برادر کوچکتر (بن فورستر)  که تازه از زندان خلاص شده  بازوی متبحر اجرای آن است. گرچه در طول فیلم آنها در نقش همدیگر هم ظاهر میشوند و مخاطب را غافلگیر میکنند. یک کلیشه دوست داشتنی دو برادر که در برابر سیستم می ایستند با پیچ و تابهای داستانی خوب که کلیشه را در سطح جدیدی ارائه میدهد. در حقیقت لفظ کلیشه برای این فیلم به هیچ وجه توصیف بدی نیست. این یک غرب وحشی مدرن است. با شخصیت هایی که با لهجه جنوبی آمریکا صحبت میکنند و به جای اسب از ماشین های شاستی بلند و عضله ای آمریکایی استفاده میکنند و به جای ششلول از اسلحه های اتوماتیک و نیمه اتوماتیک استفاده میکنند. اما اینها باعث نشده که به جای داستان گویی و توجه به عناصر آن ما غرق در صحنه های اکشن و تعقیب و گریز و تیر اندازی شویم. بلکه گاهی حتی با صبر و حوصله منتظر حرکت بعدی برادرها در شطرنج هیجان انگیز اجرای نقشه شان هستیم.

کارگردانی تر و تمیز دیوید مکنزی شما را همراه میکند. دوربین مکنزی در نقاط مختلف فیلم به تناسب حس و حال صحنه حرکت میکند. یا ثابت است یا همراه با تکانهای ماشین در صحنه های تعقیب و گریز تکان میخورد. وغیز از این دو حالت هم میزان شات به نحوه ای است که شخصیت ها را در پس زمینه عظیم و درندشت صحراها و زمین های بایر جنوب آمریکا نشان میدهد. انسانهایی مقهور و تهی از درون را در پس زمینه ای طبیعی که نمایانگر حالات و روحیات خشن انهاست میبینیم.

  تقابل جف بریجز کارکشته و پیر با کریس پاین جوان و زرنگ هم جذابیت خاص خود را دارد. گویی این دو با هم شطرنج بازی میکنند و سعی میکنند دست همدیگر را بخوانند. شاید در این بازی اما نه مساوی وجود داشته باشد و نه کیش و ماتی. بازی که در آن طرفین چیزی برای از دست دادن ندارند.
امتیاز: ۴ از ۵
#فیلم #hell_or_high_water #سینما #جف_بریجز #کریس_پاین

  • محمد داودی نامقی

ریمموری تجربه دوباره خاطره است  بصورت کاملا آبژکتیو و بدون هیچ فیلتر ذهنی یا قضاوت شخصی. دو برادر در طی یک تصادف به شدت آسیب میبینند و یکی از آنها میمیرد. دیگری، سم بلوم، که پشت فرمان بوده حالا عذاب وجدان رهایش نمیکند. سم بلوم (پیتر دینکلیج) بازی میکند و الحق هم خوب توانسته از پسش بر بیاید. حالا او میخواهد از این عذاب رهایی یابد. از طرفی گوردون دان دانشمندی است که دستگاهی ساخته که میتوانید با آن به همه خاطرات هر انسانی به صورت تمام و کمال و بدون واسطه دسترسی داشته باشید. پس قهرمان ما سعی میکند به آن دست پیدا کند که ناگهان دانشمند میمیرد یا کشته میشود. مرگ مشکوک او باعث میشود سم (به دلیلی که بعد میفهمیم) دنبال کشف راز مرگ او بیفتد. او نمونه اولیه دستگاه را برمیدارد و به بیماران گوردون یکی یکی سر میزند تا بفهمد کدام او را کشته اند. در این بین خود هم از دستگاه استفاده میکند تا بفهمد آخرین حرف برادر او پیش از مرگ به خودش چه بوده. اما در نهایت این جستجو منجر به کشف رازی میشود که اصلا انتظارش را ندارید.
انتقادهای زیادی به این فیلم وارد شده است. یکی از مهمترین آنها این است که از ایده ای چنین ناب پرداختی سطحی به بار آمده. اما نظر شخصی من این است که ریمموری برای بار اول جذاب است و به شدت هم هست. ایده کندکاو در تاریک ترین نقاط درون خودمان شاید چیزی باشد که همه ما در خلوت به آن فکر کردیم. اگر خاطرات خود را همان گونه که بوده بدون هیچ واسطه ای ببینیم چه چیزی میبینیم؟ آیا ممکن است که ذهن ما برای محافظت از ما خاطرات دردناک و سخت گذشته ما را پنهان کرده باشد؟ این خطر را میپذیرید که با واقعیت همان گونه که هست روبرو شوید و از آسایش روانی خود در راه رسیدن به آن بگذرید؟ به همین دلیل به احتمال زیاد مانند من با فیلم همراه میشوید. اما شاید وقتی شوک انتهای فیلم را ببینید کنجکاوی ذهنی شما نسبت به زوایای داستان برطرف شود و دیگر به آن فکر نکنید. پس برای همان اولین بار از خاطره بازی خود لذت ببرید.
امتیاز من 3.5 از 5

  • محمد داودی نامقی

فیلم‌ اسپاتلایت داستان واقعی گروهی خبرنگار روزنامه بوستون گلوب است که میخواهند سواستفاده جنسی سیستماتیک و گسترده کشیشان کاتولیک از کودکان و البته حمایت کلیسا از آنان را افشا کنند. ما که میدانیم انتهای داستان چیست. همینقدر بگویم که این خبرنگاران برنده جایزه پولیتزر شدند. حال تصور کنید فیلمی را میبینید که انتهایش را میدانید و ۷۰ درصد آن در دفتر روزنامه و با محوریت بحث و جدل چند روزنامه نگار میگذرد. محور قدرت فیلم در این است که چنین موضوعی که میتوانست به شدت خسته کننده باشد را چنان پر جذبه و کشش جلو میبرد که تا لحظه آخر همراه داستان میشوید.

اصلا اسپاتلایت یک فیلم کارگاهی است که شما نه مجرم را میبیند نه صحنه جرم، و تعقیب و گریزی و اکشنی هم در کار نیست. اصولا تعلیق و کشمکشی به آن معنای معیار سینمایی در آن نیست اما مخاطب چنان متحیر از میزان چشم پوشی و تساهل مسئولین و مردم با کشیشان فاسد و کلیسای پنهانکار است که نمیتواند با خبرنگاران در جهت رو کردن دست کلیسا همراه نشود. موانع سر راه خبرنگاران هم از نوع موانع فیلمهای تخیلی یا اکشن نیست. آنها باید با دیوارهای ذهنی افراد بجنگند. دیوارهای که در پی سالها بندگی و اطاعت کورکورانه افراد جامعه از کلیسا بنا شده است.

 فیلم همینطور از کلیشه های معمول دوری میکند. فیلمی با محوریت روزنامه فقط یک صحنه کلیشه چاپ روزنامه دارد و آن هم وقتی است که فیلم به بخش گشایش نهایی رسیده و با این چاپ شدن روزنامه مخاطب نفس راحتی میکشد، چون در تمام مدت ۲ ساعت و اندی فیلم منتظر این لحظه بودیم. گشایشی که در نتیجه متقاعد کردن افرادی از داخل خود کلیسا برای افشای جنایات این نهاد پر قدرت به دست می آید. و این خود شکستن کلیشه دیگری است. همیشه قربانی نیست که حرف میزند بلکه ممکن است همدست مجرم او را لو دهد.

 بازی ها هم قابل قبول هستند. آنها خبرنگاران خونسردی هستند که میخواهند روزنامه خود را برای مخاطب جذابتر کنند ولی به حدی درگیر این فاجعه خاموش میشوند که گاهی کنترل خود را از دست میدهند مانند صحنه ای که مارک رافلو به رئیس خود اعتراض میکند که چرا زودتر این داستان را منتشر نمیکنند تا جلوی تعرضات و تجاوزات بیشتر کشیشان را بگیرند.
این فیلم را در لیست خود قراردهید چون دو جایزه اسکار دریافت کرده، یکی به عنوان بهترین فیلم و دیگری بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی. بعد دیدن این فیلم به این فکر کنید که سهم هر کدام از ما در چشم پوشی فساد اطرافمان چیست و چطور میتوانیم از آن جلوگیری کنیم

  • محمد داودی نامقی

آندریا آرنولد نام عسل آمریکایی را از نام آهنگ گروه لیدی آنتبلام وام گرفته است. آهنگی که به همراه تعداد زیادی آهنگ دیگر در کنار شخصیت های جوان داستان  در طول فیلم به آنها گوش میدهیم. او تا کنون با فیلمهای خود نشان داده است که دغدغه او جوانان طبقه ضعیف جامعه و جایگاه آنان در کشاکش جامعه و همچنین درگیری آنها با بلوغی سخت و روزگاری سخت تر است. برای نزدیک شدن به این دنیا هم او سبک تصویری شبیه به مستندهای اجتماعی انتخاب میکند‌. از همان اولین سکانس این فیلم این واقع گرایی و سبک خاص تصویری توجه شما را جلب میکنید. دوریین روی دست سیال او فیلم فیل از گاس ون سنت را به یاد شما می اندازد و مخاطب را در بطن حوادث قرار میدهد. حوادثی که البته هیچ اتفاق بزرگ و عجیبی نیستند بلکه فجایع مینیاتوری انسانهای عادی هستند. فوکوس های نقطه ای و عمق میدان کم هم یکی دیگر از ویژگی های تصویری فیلم این کارگردان است. استار دختری جوان است که میخواهد از زندگی که در آن گیر افتاده خلاص شود و زندگی خود را پیش بگیرد. او میخواهد سرمایه جوانی خود را آنجا که خود می پسندد به کار گیرد پس برادر و خواهر کوچک خود را به مادرشان میسپارد، دوست پسر بی مسئولیت خود را رها کرده و با جیک که  اتفاقی با او آشنا شده و دوستانش به جاده میزند تا مانند یک فروشنده دوره گرد در هر خانه ای مجله بفروشد. در همین مسیر و سفر بی مقصد در جاده های آمریکاست با سفر او از یک دختر ساده و رنجبر به یک فرد بالغ همراه میشویم و بزرگ شدن او را با فاصله ای کم و حتی گاهی به اندازه طول لنز دوربین شاهد هستیم.
جمع فروشنده ها که‌استار جزو آنان است هم به نوبه خود جالب است‌. گویی این جمع قرار است نماینده آمریکا (یا هر جامعه سرمایه داری دیگر) باشد. آمریکایی که در آن باید برای لقمه ای نان و سرپناهی موقت سخت جان بکنی و هر تحقیری را تحمل کنی. اگر بفروشی وظیفه ات بوده و اگر نفروشی تنبیه سختی میشوی. یا رها میشوی یا مجبوری تا حد مرگ با بازنده ای دیگر مثل خودت که قربانی سیستم است مبارزه کنی. تحت کنترل افرادی که خود همه جور خوشی و لهو لعب را برای خود مجاز میدانند و بقیه را از آن نهی میکنند.
نظر شخصی من این است که آرنولد کارگردانی است با فکر و برنامه. گواه این مدعی هم فیلم کوتاهی به نام زنبور است که سال ۲۰۰۳ آن را ساخته‌. در همان فیلم شاهد صحنه ای هستید که شخصیت زن به زنبوری که پشت پنجره گیر افتاده کمک میکند رها شود. مشابه صحنه ای در فیلم عسل آمریکایی که استار کار مشابهی میکند. آرنولد به همین سادگی به شخصیت اصلی خود نزدیک میشود و ما را با آنها آشنا میکند.

  • محمد داودی نامقی