محمد داودی نامقی

وبلاگ شخصی

محمد داودی نامقی

وبلاگ شخصی

محمد داودی نامقی

محمد داودی نامقی هستم، ساکن تهران، زبان فرانسه خوانده ام و به ادبیات، هنر، سیاست، روانشناسی و خیلی چیزهای دیگر علاقه مندم، علاقه اصلیم اما سینماست،فیلم نگاه میکنم و به شما هم توصیه میکنم فیلم نگاه کنید، نه اینکه فقط ببینید، نگاه کنید، درباره فیلمها بخوانید و بنویسید. من هم سعی میکنم همین کار را بکنم

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

همیشه استفاده از تجربه دیگران منجر به صرفه جویی در وقت، انرژی و اعصاب شما می شود. به همین دلیل و با امید به اینکه آگاهی از تجربه من شما را از تجربه مشابه دور نگه داره میخوام اتفاقی که برام افتاده رو باهاتون به اشتراک بذارم.

بخش اول: غرور

شما کارتون خیلی درسته. شما قوی هستید. کسی نمیتونه به شما چپ نگاه کنه. کسی نمیتونه جیب شما رو بزنه چون شما حواستون هست. کسی نمیتونه موبایل شما رو بزنه چون شما متوجه میشید. درسته؟ خیر! هر وقت این فکر رو کردین بدونید که اتفاقا شما هدف قرار میگیرید. یه جا از یه گوشه ای یه جیب بر یا زور گیر حواسش بهتون هست. کمین کرده و منتظره تا گاردتون رو پایین بیارید یا اشتباه کنید و ...

همین چند روز پیش منم گاردم رو پایین آوردم. مغرور بودم و فکر میکردم کسی نمیتونه جیب منو بزنه. کسی نمیتونه منو خفت کنه. مثل هر روز بعد کار وارد ایستگاه بی آر تی شدم. گوشیمو از جیب شلوار در آوردم و چک کردم. اتوبوس که رسید گذاشتم تو جیبم.


بخش دوم: فاجعه

میدونید مترو و بی آر تی در ساعات شلوغ چطوریه. پس توضیح واضحات نمیدم. فقط بگم توی شلوغی و ازدحام خودش رو به بهونه سوار شدن به  بی آر تی چسبوند بهم و جیبمو زد و من اصلا نفهمیدم. یا فکر کردم نه بابا اگر دستشو بکنه تو جیبم میفهمم. ولی نفهمیدم. دزد عزیز هم از اتوبوس پیاده شد و اتوبوس حرکت کرد. تو راه دیدم گوشیم همرام نیست. بار اول که زنگ زدم طرف جواب داد و گفت بیا فلان جا بگیر. اما بعد دیگه هیچوقت جواب نداد.


بخش سوم: انکار

خسته و داغون رسیدم خونه. هرچی زنگ میزدم فایده نداشت. و کسی جواب نمیداد. اما قبول نمیکردم که گوشیم سرقت شده. فکر میکردم شایدکسی که گوشیم دستشه دلش بسوزه و جواب بده. فکر میکردم شاید به زنگ گوشی عادت نداره و  متوجه نمیشه و هزار فکر دیگه. اما بعد از کلی تماس بی جواب کم کم قبول کردم. واقعیت تلخ و سخت رو پذیرفتم


بخش چهارم: پذیرش و تدبیر

باید بدونید همیشه باید از قبل فکر این روز رو بکنید. برای همه اکانتهای رو گوشیتون پسوورد بزارید. همش. هیچوقت فکر نکنید گوشیتون دزدیده نمیشه. هیچوقت. دنبال همه گزینه هایی باشید که اگر گوشیتون دزدیده شد به وسیله اونها میتونید یا گوشی رو برگردونید. یا جلوی از بین رفتن اطلاعات خودتون رو بگیرید. گوشی های سامسونگ جدید یه گزینه دارند به نام Find My Samsung. کافیه یه اکانت سامسونگ بسازید. وقتی گوشیتون گم شد میتونید واردش بشید. اگر اینترنتون روشن باشه یا روشن بشه میتونید گوشیتون رو کنترل کنید. اگر درست یادم باشه این کارها رو میشه انجام داد:

1. قفل کردن گوشی

2. زنگ زدن با صدای بلند و تا بیشترین حد حتی اگه گوشی سایلنت باشه

3. پیدا کردن موقعیت گوشی (اگر لوکیشن گوشی روشن باشه)

4. پاک کردن اطلاعات گوشی

و چند گزینه دیگه که همشون به دردتون میخوره.

من هم این اکانت رو قبلا ایجاد کرده بودم. وقتی گوشیم رو دزدیدن نتش روشن بود اما لوکیشنش نه. برای همین نتونستم مکانشو پیدا کنم. ولی تونستم قفلش کنم و با صدای بلند زنگشو به صدا در بیارم. اما نشد اطلاعاتشو پاک کنم چون گوشیم از دسترس خارج شد.



بخش پنجم: پیگیری های قانونی

همون شب رفتم پیش موبایل فروش محله و ازش کسب تکلیف کردم. گفت باید جعبه موبایلت دستت باشه تا از طریق سریال نامبر و IMEL گوشی بتونن برات ردیابی کنن. یه نکته هم بهم گفت که نمیدونم چقد واقعیت داره. راست و درستش پای ایشون:

«اعلام سرقت نکن!...اعلام مفقودی کن...اگر اعلام سرقت کنی فقط 3 ماه ردیابی میشه ولی اعلام مفقودی محدودیتی نداره...»

رفتم کلانتری محل و البته با اینکه خلوت بود درجه دار مربوطه بعد از کلی اینور اونور کردن و نماز بخونم و قضا بخورم اومد یه گزارش نوشت که 5 دقیقه هم طول نکشید. (برا همین یکی دو ساعتی معطل شدم). بهم گفتن برو دادسرا. فرداش رفتم دادسرا. بعد از پرس و جو یک کاغذ بهم دادن که توش مراحل رو توضیح داده. در حقیقت شما باید یک سری کار انجام بدین تا تازه بتونید از طریق دادسرا پیگیری کنید.



1. مراجعه به دفاتر خدماتی یا امور مشترکین و اعلام مفقودی و سوزاندن سیم کارت

2. یک هفته بعد از سوزاندن سیم کارت مشترکین ایرانسل با گرفتن کد #6101* و مشترکین همراه اول دائمی (اعتباری ها ظاهرا برای همراه اول مهم نیستن یا گوشی ندارن) با گرفتن کد #شماره سریال گوشی*2141*10* میتونن گوشی رو پیگیری کنن. رایتل و تالیا هم از طریق سایت tehranrahgiri.ir میتونن اقدام کنن. در صورتی که جواب رهگیری موبایل مثبت بود میتونن با مراجعه به دادسرا شکایت تنظیم کنن و گوشی رو پیدا کنند.


بخش ششم: انتظار

بعد از انجام همه این کارها باید منتظر بمانید. منظورم یک هفته و دو هفته نیست. باید صبر داشته باشید چون بعضی از سارقان میدونن گوشی رو نباید روشن کنن. پس گوشی رو نگه میدارند و بعد از چند ماه میفروشن به کس دیگه و ممکنه اون هم بفروشه و خلاصه عجله نباید کرد.

گوشی من پیدا بشه یا نشه مهم نیست. دیگه بهش فکر نمیکنم. ولی از این به بعد با چشم باز و حواس جمع تر حواسم به وسایلام هست. همه این دردسرها و استرس و ناراحتی ها نمی ارزه به این که آدم حواسش به جیبش نباشه.

امیدوارم این تجربه برای شما هم مفید باشه و شما هم در صورت نیاز (که امیدورام هیچوقت پیش نیاد) ازش استفاده کنید.

  • محمد داودی نامقی


میتوانم تصور کنم اگر #آگاتا_کریستی نویسنده نمیشد میتوانست یک قاتل حرفه ای و زیرک باشد. کسی که سالها مامورین پلیس به دنبال حل راز جنایت های او و دستگیری اش سردرگم و گیج به دور خود بچرخند. برای اثبات این ادعا هم نیازی به خواندن تمام رمانهای پلیسی او و دنبال کردن ماجراهای یکی از عجیب ترین و دوست داشتنی ترین کاراگاه های تاریخ ادبیات یعنی #هرکول_پوارو نیست. چه همه ما او را میشناسیم و اگر کتابهای پوارو را نخوانده باشیم قطعا سریال پوارو را با بازی بی نظیر و به یاد ماندنی دیوید سوشای به یاد داریم. اما یک اثر به یاد ماندنی او که اتفاقا خبری از پوارو در آن نیست خود به تنهایی نبوغ این نویسنده خانم انگلیسی را فریاد میزند.


  • ده سرخ پوست کوچولو بودند... سپس هیچ یک باقی نماندند

ده سرخپوست کوچک رفتند شام بخورند

یکی خود را خفه کرد و سپس نه تا باقی ماندند.

نه سرخپوست کوچک تا دیروقت نشستند،

یکی به خواب رفت و سپس هشت تا باقی ماندند.

هشت سرخپوست کوچک به دِوُن رفتند،

یکی گفت همینجا میمانم و سپس هفت تا باقی ماندند.

هفت سرخپوست کوچک هیزم میشکستند،

یکی خود را تکه تکه کرد و سپس شش تا باقی ماندند.

شش سرخپوست کوچک با کندو بازی میکردند،

یکی را زنبور نیش زد و سپس پنج تا باقی ماندند.

پنج سرخپوست کوچک به دادگاه رفتند،

یکی قاضی شد و سپس چهار تا باقی ماندند.

چهار سرخپوست کوچک به به دریا رفتند،

یکی را ماهی قرمز بلعید و سپس سه تا باقی ماندند.

سه سرخپوست کوچک به باغ وحش رفتند،

یکی را خرس بزرگی بغل کرد و سپس دو تا باقی ماندند.

دو سرخپوست کوچک در آفتاب نشتند،

یکی سوخاری شد و سپس یکی باقی ماند.

یک سرخپوست کوچک تنها ماند،

او رفت و خود را دار زد و سپس هیچ کدام باقی نماندند.


این شعر کودکانه که برای آموزش شمارش اعداد به کار میروند دستمایه داستانی جنایی شده که به گفته خود کریستی پیچیده ترین و مشکل ترین کار اوست و در بین مخاطبان و خوانندگان هم از محبوبترین ها به شمار میرود. ۱۰ نفر که همدیگر را ندیده اند و نمیشناسند، هر یک به بهانه ای، به یک جزیره دعوت میشوند تا با آقا و خانم اوون به عنوان میزبان ملاقات کنند. وقتی همگی منتظر میزبان خود هستند صفحه ای از گرامافون پخش میشود که هر یک از آنها را به جرم قتلی در گذشته محکوم میکندو پس از آن دقیقا مطابق شعر بالا هر کدام به نوبت کشته میشوند.


دوست دارم به  یکی دو نکته جالب درباره این داستان اشاره کنم. یک اینکه ایده این داستان چنان حیرت انگیز و بکر بود که بعد از گذشت ۸۰ سال از زمان نگارش آن هنوز هم شاهد اقتباس های وفادارانه و آزادی از آن هستیم. دوم اینکه قدرت آگاتا کریستی در ایجاد رعب و وحشت بدون تصویر کردن صحنه های خشن و بیرون کشیدن دل و روده شخصیت ها کاملا مشخص است. اتفاقی که در داستان ها و فیلمهای مشابه این روزها به امری عادی و حتی مسلم تبدیل شده است. تا جایی که در یکی از اقتباسهای به نسبت وفادارانه از همین رمان که در ادامه بیشتر به آن میپردازم شاهد اضافه کردن چنین صحنه های صرفا برا جذابتر کردن اثر به زعم سازندگان هستیم. اهمیت و ارزش کار بانوی نابغه در استفاده از ترس همه ما از ناشناخته هاست. چیزی که بیشتر از همه مارا میترساند آنچیزی است که از آن‌ سر‌ در نمیاوریم و میخواهیم مانند یکی از شخصیت های همین قصه با داستان سرایی و توسل به ماورا الطبیعه آن را توجیه کنیم...


و هیچوقت هیچکس نماند

اقتباس های مختلف سینمایی و تلویزیونی مختلف و متعددی از این اثر صورت گرفت. نسخه ای که من میخوام در موردش صحبت کنم یک مینی سریال است که در سال ۲۰۱۵ توسط #بی_بی_سی ساخته شد و شبکه #منوتو هم آنرا دوبله و پخش کرد. همانطور که گفتم این سریال دست به ابداعاتی برای جذاب تر کردن سریال به زعم سازندگان زد. مثلا ایجاد رابطه ای بین ورا کلیثورن و فیلیپ لمبارد که در رمان وجود ندارد. یا دراماتیزه کردن نحوه قتل ها چیزی است که با رمان تفاوت دارد. غیر از اینها اما با تصاویری جذاب و روایتی خوب روبرو هستیم. از جمله تصاویری که برای اولین بار از جزیره میبینیم نفس گیر هستند. استفاده از امکانات بصری برای هرچه بهتر روایت کردن رمان به خوبی انجام گرفته. مثلا فلش بک هایی به خاطرات شخصیت ها و نوع تصویر برداری آن خیلی جذاب است.

در انتها شما را دعوت میکنم اول به خواندن رمان و سپس دیدن این سریال برای آخر هفته ای پر از هیجان و لذت ناب...

  • محمد داودی نامقی

فیلم اعتراف شاید بهترین ساخته گاوراس نباشد، اما قطعا از آن دسته کارهای اوست که طرفدارانش را راضی میکند، باز هم یک تریلر سیاسی، تدوین سریع، فیلمنامه منسجم، بازی های قابل قبول و ... تمام ویژگی هایی که  طرفداران گاوراس به خاطر آنها به تماشای فیلمهای او می نشینند در این کار وجود دارد. ماجرای فیلم از خاطرات واقعی وزیر امور خارجه  چکسلواکی سابق، آرتور لندن گرفته شده که در سال 1950 متهم به خیانت و جاسوسی شد و مدتها در زندان تحت شکنجه بود و در نهایت در سری محاکمه های استالینی معروف به محاکمه اسلنسکی به حبس ابد محکوم شد. اما بخش اصلی و دردناک فیلم در زندان میگذرد، زندان مخوف پلیس مخفی و بازجویی های سخت، غیر انسانی و خرد کننده ای که در آنها به زندانی حتی اجازه نشستن هم نمیدهند.

 شکنجه هایی که برای بیرون کشیدن حقیقت از زیر زبان بازداشتی نیست، بلکه برای بیرون کشیدن حقیقت مورد نظر حزب انجام میشود. در حکومتی که از روزنامه و تلویزیون و رادیو و رفیق و هم حزبی و همکار و حتی همسر شما طرفدار حزب است و شما را (بر خلاف واقعیت) گناهکار میدانند و شما تنها در زندانی مخوف تحت بازجویی هستید چقدر میتوانید مقاومت کنید؟ اگر داخل زندان بگویند همسر شما با دوست و همکار مبارز شما رابطه دارد خرد نمیشوید؟ اگر شما را ساعتها با چشم بسته از این اتاق به آن اتاق ببرند سر شما داد بکشند و اجازه استراحت به شما ندهند تاب می آورید؟ اینها آن چیزی که آرتور لندن در کتاب خود و گاوراس به تبع آن در فیلم خود نشان میدهد.
آنچه این فیلم را از نمونه های مشابه متمایز میکند شاید نشان دادن بی تفاوتی مردم جامعه و همراهی آنها با حکومت برای این سرکوبها است.
یکی از تاثیرگذارترین صحنه های فیلم صحنه پراکنده کردن خاکستر اعدامی ها در دشتی توسط مامورین است، و شوخی یکی از آنها:

« تا حالا انقد آدم رو یه جا تو ماشینم جا نداده بودم»

 شوخی موحشی که نشان میدهد جان آدمیزاد برای یک سیستم توتالیتر چیزی بیش از یک مضحکه نیست.

امتیاز: 4.1 از 5

  • محمد داودی نامقی

در انتظار آدولف


نمایش در انتظار آدولف نوشته ماتیو دلاپورته و الکساندر دلا پتلیر (در فرانسوی با اسم نام کوچک) ترجمه و کارگردانی علیرضا کوشک جلالی در حال حاضر در تئاتر مستقل بر روی صحنه میرود. بن مایه اصلی نمایش درباره ادمهای به اطلاح باسواد و تحصیلکرده ای است که اتفاقا به شدت دگم و تک بعدی هستند. آدمهایی که کحمار یحمل اصفار فقط کتابهایی خوانده و مطالبی را حفظ کرده اند و بر اساس آنها انسانهای دیگر را دسته بندی و قضاوت میکنند. حتی دوستان خود را. در انتظار آدولف آینه ای در برابر روشن فکر معابان مدعی قرار میدهد که لحظاتی خودشان را ببیند. انسانهایی که برای محکوم کردن افراد دیگر به جای استقلال رای و اتکا به تفکر نقادانه فقط به فکت آوردن از فلاسفه و متفکران بزرگ بسنده میکنند بدون آنکه درباره آن درست اندیشیده باشند. ماجرا از آنجا شروع میشود که در گردهمی شبانه چند دوست یکی از آنها به نام وینسنت (اشکان خطیبی) اعلام میکند اسم فرزند در راه خود را میخواهد آدولف بگذارد. از اینجا واکنشها شروع میشود و دوستان وینسنت او را متهم به نژاد پرستی و فاشیست بودن میکنند چرا که اسم آدولف هر کسی را یاد هیتلر می اندازد. ماجرا اما به همینجا ختم نمیشود و آنها ظاهر متمدن خود را به زودی کنار زده و سر هر مسئله حتی بی اهمیت به همدیگر پرخاش میکنند. گویی این نقاب متمدانه و تظاهر به روشن فکری فقط نقابی نازک است که با کوچکترین اختلاف نظری میشکند و حیوان وحشی پشت آن از زنجیر رها میشود. یک اتفاق به اتفاق دیگر منجر میشود و این ادمها در دایره قضاوت ها چنان گرفتار می آیند که در لحظه ای که کلود (رضا مولایی) بر خلاف تصور بقیه که او را بی بخار میپندارند از رابطه خود با یک خانم خبر میدهد همگی شوکه میشوند و میخواهند بفهمند او با چه کسی است. این خود منجر به شوک دیگری میشود که همه را به مرز عصبیت و انزجار و تنفر میبرد. اوج نمایش همینجاست و بعد از ان همگی خسته از این نقاب و بازی خسته کننده پراکنده میشوند. بهترین توصیف برای حالات شخصیت های این نمایش شاید دیالوگی از کلود باشد
- مسائل اجتماعی مثل اسباب بازی شما میمونن، سر یکیش بحث میکنین و وقتی خسته شدین میرین سراغ مورد دیگه
یا به عبارتی دیگر مشکلات اجتماعی سیاسی و ... برای این ادمها فقط یک زمین بازی است که در آن خود را ثابت کرده یا عقده بگشایند. توصیه میکنم تا این نمایش در حال اکران است از آن دیدن کنید.

  • محمد داودی نامقی

hell or high water یا اگر از آسمان سنگ ببارد، اسم فیلم به خودی خود نشانه عزم راسخ قهرمانان آن است. دو برادر که با هر شیوه ممکن میخواهند با سرقت از همان شعب بانکی که ملک خانودگی آنها را در رهن خود نگه داشته و قصد فروش آن را دارد پول رها کردن وثیقه زمین را فراهم کنند و زمین آبا و اجدادی خود را نجات دهند.

برادر بزرگتر (کریس پاین) که تا کنون هیچ سابقه خلافی نداشته مغز متفکر نقشه آنهاست و برادر کوچکتر (بن فورستر)  که تازه از زندان خلاص شده  بازوی متبحر اجرای آن است. گرچه در طول فیلم آنها در نقش همدیگر هم ظاهر میشوند و مخاطب را غافلگیر میکنند. یک کلیشه دوست داشتنی دو برادر که در برابر سیستم می ایستند با پیچ و تابهای داستانی خوب که کلیشه را در سطح جدیدی ارائه میدهد. در حقیقت لفظ کلیشه برای این فیلم به هیچ وجه توصیف بدی نیست. این یک غرب وحشی مدرن است. با شخصیت هایی که با لهجه جنوبی آمریکا صحبت میکنند و به جای اسب از ماشین های شاستی بلند و عضله ای آمریکایی استفاده میکنند و به جای ششلول از اسلحه های اتوماتیک و نیمه اتوماتیک استفاده میکنند. اما اینها باعث نشده که به جای داستان گویی و توجه به عناصر آن ما غرق در صحنه های اکشن و تعقیب و گریز و تیر اندازی شویم. بلکه گاهی حتی با صبر و حوصله منتظر حرکت بعدی برادرها در شطرنج هیجان انگیز اجرای نقشه شان هستیم.

کارگردانی تر و تمیز دیوید مکنزی شما را همراه میکند. دوربین مکنزی در نقاط مختلف فیلم به تناسب حس و حال صحنه حرکت میکند. یا ثابت است یا همراه با تکانهای ماشین در صحنه های تعقیب و گریز تکان میخورد. وغیز از این دو حالت هم میزان شات به نحوه ای است که شخصیت ها را در پس زمینه عظیم و درندشت صحراها و زمین های بایر جنوب آمریکا نشان میدهد. انسانهایی مقهور و تهی از درون را در پس زمینه ای طبیعی که نمایانگر حالات و روحیات خشن انهاست میبینیم.

  تقابل جف بریجز کارکشته و پیر با کریس پاین جوان و زرنگ هم جذابیت خاص خود را دارد. گویی این دو با هم شطرنج بازی میکنند و سعی میکنند دست همدیگر را بخوانند. شاید در این بازی اما نه مساوی وجود داشته باشد و نه کیش و ماتی. بازی که در آن طرفین چیزی برای از دست دادن ندارند.
امتیاز: ۴ از ۵
#فیلم #hell_or_high_water #سینما #جف_بریجز #کریس_پاین

  • محمد داودی نامقی

ریمموری تجربه دوباره خاطره است  بصورت کاملا آبژکتیو و بدون هیچ فیلتر ذهنی یا قضاوت شخصی. دو برادر در طی یک تصادف به شدت آسیب میبینند و یکی از آنها میمیرد. دیگری، سم بلوم، که پشت فرمان بوده حالا عذاب وجدان رهایش نمیکند. سم بلوم (پیتر دینکلیج) بازی میکند و الحق هم خوب توانسته از پسش بر بیاید. حالا او میخواهد از این عذاب رهایی یابد. از طرفی گوردون دان دانشمندی است که دستگاهی ساخته که میتوانید با آن به همه خاطرات هر انسانی به صورت تمام و کمال و بدون واسطه دسترسی داشته باشید. پس قهرمان ما سعی میکند به آن دست پیدا کند که ناگهان دانشمند میمیرد یا کشته میشود. مرگ مشکوک او باعث میشود سم (به دلیلی که بعد میفهمیم) دنبال کشف راز مرگ او بیفتد. او نمونه اولیه دستگاه را برمیدارد و به بیماران گوردون یکی یکی سر میزند تا بفهمد کدام او را کشته اند. در این بین خود هم از دستگاه استفاده میکند تا بفهمد آخرین حرف برادر او پیش از مرگ به خودش چه بوده. اما در نهایت این جستجو منجر به کشف رازی میشود که اصلا انتظارش را ندارید.
انتقادهای زیادی به این فیلم وارد شده است. یکی از مهمترین آنها این است که از ایده ای چنین ناب پرداختی سطحی به بار آمده. اما نظر شخصی من این است که ریمموری برای بار اول جذاب است و به شدت هم هست. ایده کندکاو در تاریک ترین نقاط درون خودمان شاید چیزی باشد که همه ما در خلوت به آن فکر کردیم. اگر خاطرات خود را همان گونه که بوده بدون هیچ واسطه ای ببینیم چه چیزی میبینیم؟ آیا ممکن است که ذهن ما برای محافظت از ما خاطرات دردناک و سخت گذشته ما را پنهان کرده باشد؟ این خطر را میپذیرید که با واقعیت همان گونه که هست روبرو شوید و از آسایش روانی خود در راه رسیدن به آن بگذرید؟ به همین دلیل به احتمال زیاد مانند من با فیلم همراه میشوید. اما شاید وقتی شوک انتهای فیلم را ببینید کنجکاوی ذهنی شما نسبت به زوایای داستان برطرف شود و دیگر به آن فکر نکنید. پس برای همان اولین بار از خاطره بازی خود لذت ببرید.
امتیاز من 3.5 از 5

  • محمد داودی نامقی

دیشب باد از لای در زوزه کشان خودش رو به داخل خانه می‌کشید، توی حیاط سروصدای همه‌چیز درآمده بود و هرچه اونجا بود به درودیوار می‌خورد، بعد که باد خیالش از دست آزار اذیت موجودات بیرون راحت می‌شد میامد سراغ موجودات درون، اما فقط من بیدار بودم، پس تمام سعی‌اش رو می‌کرد که منو بترسونه، باید اعتراف کنم که تو کارشم موفق بود، منو ترسوند، یک حس عدم قطعیت، یک حس تعلیق با خودش آورد، انگار فاجعه‌ای در کمین باشه و این باد نیمه‌شب بخواد با تمام شیطنت و از روی غرض‌ورزی بهت خبر بده تا ببینه صورتت بعد از شنیدن خبر این حادثه قریب‌الوقوع چه شکلی میشه، دیشب میترسیدم از باد نیمه‌شب، امروز با روشن شدن هوا دیدم دلایل خیلی بیشتری دورو ورم برای ترسیدن هست.

از یادداشت های قدیمی


  • محمد داودی نامقی