محمد داودی نامقی

وبلاگ شخصی

محمد داودی نامقی

وبلاگ شخصی

محمد داودی نامقی

محمد داودی نامقی هستم، ساکن تهران، زبان فرانسه خوانده ام و به ادبیات، هنر، سیاست، روانشناسی و خیلی چیزهای دیگر علاقه مندم، علاقه اصلیم اما سینماست،فیلم نگاه میکنم و به شما هم توصیه میکنم فیلم نگاه کنید، نه اینکه فقط ببینید، نگاه کنید، درباره فیلمها بخوانید و بنویسید. من هم سعی میکنم همین کار را بکنم

طبقه بندی موضوعی

همیشه استفاده از تجربه دیگران منجر به صرفه جویی در وقت، انرژی و اعصاب شما می شود. به همین دلیل و با امید به اینکه آگاهی از تجربه من شما را از تجربه مشابه دور نگه داره میخوام اتفاقی که برام افتاده رو باهاتون به اشتراک بذارم.

بخش اول: غرور

شما کارتون خیلی درسته. شما قوی هستید. کسی نمیتونه به شما چپ نگاه کنه. کسی نمیتونه جیب شما رو بزنه چون شما حواستون هست. کسی نمیتونه موبایل شما رو بزنه چون شما متوجه میشید. درسته؟ خیر! هر وقت این فکر رو کردین بدونید که اتفاقا شما هدف قرار میگیرید. یه جا از یه گوشه ای یه جیب بر یا زور گیر حواسش بهتون هست. کمین کرده و منتظره تا گاردتون رو پایین بیارید یا اشتباه کنید و ...

همین چند روز پیش منم گاردم رو پایین آوردم. مغرور بودم و فکر میکردم کسی نمیتونه جیب منو بزنه. کسی نمیتونه منو خفت کنه. مثل هر روز بعد کار وارد ایستگاه بی آر تی شدم. گوشیمو از جیب شلوار در آوردم و چک کردم. اتوبوس که رسید گذاشتم تو جیبم.


بخش دوم: فاجعه

میدونید مترو و بی آر تی در ساعات شلوغ چطوریه. پس توضیح واضحات نمیدم. فقط بگم توی شلوغی و ازدحام خودش رو به بهونه سوار شدن به  بی آر تی چسبوند بهم و جیبمو زد و من اصلا نفهمیدم. یا فکر کردم نه بابا اگر دستشو بکنه تو جیبم میفهمم. ولی نفهمیدم. دزد عزیز هم از اتوبوس پیاده شد و اتوبوس حرکت کرد. تو راه دیدم گوشیم همرام نیست. بار اول که زنگ زدم طرف جواب داد و گفت بیا فلان جا بگیر. اما بعد دیگه هیچوقت جواب نداد.


بخش سوم: انکار

خسته و داغون رسیدم خونه. هرچی زنگ میزدم فایده نداشت. و کسی جواب نمیداد. اما قبول نمیکردم که گوشیم سرقت شده. فکر میکردم شایدکسی که گوشیم دستشه دلش بسوزه و جواب بده. فکر میکردم شاید به زنگ گوشی عادت نداره و  متوجه نمیشه و هزار فکر دیگه. اما بعد از کلی تماس بی جواب کم کم قبول کردم. واقعیت تلخ و سخت رو پذیرفتم


بخش چهارم: پذیرش و تدبیر

باید بدونید همیشه باید از قبل فکر این روز رو بکنید. برای همه اکانتهای رو گوشیتون پسوورد بزارید. همش. هیچوقت فکر نکنید گوشیتون دزدیده نمیشه. هیچوقت. دنبال همه گزینه هایی باشید که اگر گوشیتون دزدیده شد به وسیله اونها میتونید یا گوشی رو برگردونید. یا جلوی از بین رفتن اطلاعات خودتون رو بگیرید. گوشی های سامسونگ جدید یه گزینه دارند به نام Find My Samsung. کافیه یه اکانت سامسونگ بسازید. وقتی گوشیتون گم شد میتونید واردش بشید. اگر اینترنتون روشن باشه یا روشن بشه میتونید گوشیتون رو کنترل کنید. اگر درست یادم باشه این کارها رو میشه انجام داد:

1. قفل کردن گوشی

2. زنگ زدن با صدای بلند و تا بیشترین حد حتی اگه گوشی سایلنت باشه

3. پیدا کردن موقعیت گوشی (اگر لوکیشن گوشی روشن باشه)

4. پاک کردن اطلاعات گوشی

و چند گزینه دیگه که همشون به دردتون میخوره.

من هم این اکانت رو قبلا ایجاد کرده بودم. وقتی گوشیم رو دزدیدن نتش روشن بود اما لوکیشنش نه. برای همین نتونستم مکانشو پیدا کنم. ولی تونستم قفلش کنم و با صدای بلند زنگشو به صدا در بیارم. اما نشد اطلاعاتشو پاک کنم چون گوشیم از دسترس خارج شد.



بخش پنجم: پیگیری های قانونی

همون شب رفتم پیش موبایل فروش محله و ازش کسب تکلیف کردم. گفت باید جعبه موبایلت دستت باشه تا از طریق سریال نامبر و IMEL گوشی بتونن برات ردیابی کنن. یه نکته هم بهم گفت که نمیدونم چقد واقعیت داره. راست و درستش پای ایشون:

«اعلام سرقت نکن!...اعلام مفقودی کن...اگر اعلام سرقت کنی فقط 3 ماه ردیابی میشه ولی اعلام مفقودی محدودیتی نداره...»

رفتم کلانتری محل و البته با اینکه خلوت بود درجه دار مربوطه بعد از کلی اینور اونور کردن و نماز بخونم و قضا بخورم اومد یه گزارش نوشت که 5 دقیقه هم طول نکشید. (برا همین یکی دو ساعتی معطل شدم). بهم گفتن برو دادسرا. فرداش رفتم دادسرا. بعد از پرس و جو یک کاغذ بهم دادن که توش مراحل رو توضیح داده. در حقیقت شما باید یک سری کار انجام بدین تا تازه بتونید از طریق دادسرا پیگیری کنید.



1. مراجعه به دفاتر خدماتی یا امور مشترکین و اعلام مفقودی و سوزاندن سیم کارت

2. یک هفته بعد از سوزاندن سیم کارت مشترکین ایرانسل با گرفتن کد #6101* و مشترکین همراه اول دائمی (اعتباری ها ظاهرا برای همراه اول مهم نیستن یا گوشی ندارن) با گرفتن کد #شماره سریال گوشی*2141*10* میتونن گوشی رو پیگیری کنن. رایتل و تالیا هم از طریق سایت tehranrahgiri.ir میتونن اقدام کنن. در صورتی که جواب رهگیری موبایل مثبت بود میتونن با مراجعه به دادسرا شکایت تنظیم کنن و گوشی رو پیدا کنند.


بخش ششم: انتظار

بعد از انجام همه این کارها باید منتظر بمانید. منظورم یک هفته و دو هفته نیست. باید صبر داشته باشید چون بعضی از سارقان میدونن گوشی رو نباید روشن کنن. پس گوشی رو نگه میدارند و بعد از چند ماه میفروشن به کس دیگه و ممکنه اون هم بفروشه و خلاصه عجله نباید کرد.

گوشی من پیدا بشه یا نشه مهم نیست. دیگه بهش فکر نمیکنم. ولی از این به بعد با چشم باز و حواس جمع تر حواسم به وسایلام هست. همه این دردسرها و استرس و ناراحتی ها نمی ارزه به این که آدم حواسش به جیبش نباشه.

امیدوارم این تجربه برای شما هم مفید باشه و شما هم در صورت نیاز (که امیدورام هیچوقت پیش نیاد) ازش استفاده کنید.

  • محمد داودی نامقی


میتوانم تصور کنم اگر #آگاتا_کریستی نویسنده نمیشد میتوانست یک قاتل حرفه ای و زیرک باشد. کسی که سالها مامورین پلیس به دنبال حل راز جنایت های او و دستگیری اش سردرگم و گیج به دور خود بچرخند. برای اثبات این ادعا هم نیازی به خواندن تمام رمانهای پلیسی او و دنبال کردن ماجراهای یکی از عجیب ترین و دوست داشتنی ترین کاراگاه های تاریخ ادبیات یعنی #هرکول_پوارو نیست. چه همه ما او را میشناسیم و اگر کتابهای پوارو را نخوانده باشیم قطعا سریال پوارو را با بازی بی نظیر و به یاد ماندنی دیوید سوشای به یاد داریم. اما یک اثر به یاد ماندنی او که اتفاقا خبری از پوارو در آن نیست خود به تنهایی نبوغ این نویسنده خانم انگلیسی را فریاد میزند.


  • ده سرخ پوست کوچولو بودند... سپس هیچ یک باقی نماندند

ده سرخپوست کوچک رفتند شام بخورند

یکی خود را خفه کرد و سپس نه تا باقی ماندند.

نه سرخپوست کوچک تا دیروقت نشستند،

یکی به خواب رفت و سپس هشت تا باقی ماندند.

هشت سرخپوست کوچک به دِوُن رفتند،

یکی گفت همینجا میمانم و سپس هفت تا باقی ماندند.

هفت سرخپوست کوچک هیزم میشکستند،

یکی خود را تکه تکه کرد و سپس شش تا باقی ماندند.

شش سرخپوست کوچک با کندو بازی میکردند،

یکی را زنبور نیش زد و سپس پنج تا باقی ماندند.

پنج سرخپوست کوچک به دادگاه رفتند،

یکی قاضی شد و سپس چهار تا باقی ماندند.

چهار سرخپوست کوچک به به دریا رفتند،

یکی را ماهی قرمز بلعید و سپس سه تا باقی ماندند.

سه سرخپوست کوچک به باغ وحش رفتند،

یکی را خرس بزرگی بغل کرد و سپس دو تا باقی ماندند.

دو سرخپوست کوچک در آفتاب نشتند،

یکی سوخاری شد و سپس یکی باقی ماند.

یک سرخپوست کوچک تنها ماند،

او رفت و خود را دار زد و سپس هیچ کدام باقی نماندند.


این شعر کودکانه که برای آموزش شمارش اعداد به کار میروند دستمایه داستانی جنایی شده که به گفته خود کریستی پیچیده ترین و مشکل ترین کار اوست و در بین مخاطبان و خوانندگان هم از محبوبترین ها به شمار میرود. ۱۰ نفر که همدیگر را ندیده اند و نمیشناسند، هر یک به بهانه ای، به یک جزیره دعوت میشوند تا با آقا و خانم اوون به عنوان میزبان ملاقات کنند. وقتی همگی منتظر میزبان خود هستند صفحه ای از گرامافون پخش میشود که هر یک از آنها را به جرم قتلی در گذشته محکوم میکندو پس از آن دقیقا مطابق شعر بالا هر کدام به نوبت کشته میشوند.


دوست دارم به  یکی دو نکته جالب درباره این داستان اشاره کنم. یک اینکه ایده این داستان چنان حیرت انگیز و بکر بود که بعد از گذشت ۸۰ سال از زمان نگارش آن هنوز هم شاهد اقتباس های وفادارانه و آزادی از آن هستیم. دوم اینکه قدرت آگاتا کریستی در ایجاد رعب و وحشت بدون تصویر کردن صحنه های خشن و بیرون کشیدن دل و روده شخصیت ها کاملا مشخص است. اتفاقی که در داستان ها و فیلمهای مشابه این روزها به امری عادی و حتی مسلم تبدیل شده است. تا جایی که در یکی از اقتباسهای به نسبت وفادارانه از همین رمان که در ادامه بیشتر به آن میپردازم شاهد اضافه کردن چنین صحنه های صرفا برا جذابتر کردن اثر به زعم سازندگان هستیم. اهمیت و ارزش کار بانوی نابغه در استفاده از ترس همه ما از ناشناخته هاست. چیزی که بیشتر از همه مارا میترساند آنچیزی است که از آن‌ سر‌ در نمیاوریم و میخواهیم مانند یکی از شخصیت های همین قصه با داستان سرایی و توسل به ماورا الطبیعه آن را توجیه کنیم...


و هیچوقت هیچکس نماند

اقتباس های مختلف سینمایی و تلویزیونی مختلف و متعددی از این اثر صورت گرفت. نسخه ای که من میخوام در موردش صحبت کنم یک مینی سریال است که در سال ۲۰۱۵ توسط #بی_بی_سی ساخته شد و شبکه #منوتو هم آنرا دوبله و پخش کرد. همانطور که گفتم این سریال دست به ابداعاتی برای جذاب تر کردن سریال به زعم سازندگان زد. مثلا ایجاد رابطه ای بین ورا کلیثورن و فیلیپ لمبارد که در رمان وجود ندارد. یا دراماتیزه کردن نحوه قتل ها چیزی است که با رمان تفاوت دارد. غیر از اینها اما با تصاویری جذاب و روایتی خوب روبرو هستیم. از جمله تصاویری که برای اولین بار از جزیره میبینیم نفس گیر هستند. استفاده از امکانات بصری برای هرچه بهتر روایت کردن رمان به خوبی انجام گرفته. مثلا فلش بک هایی به خاطرات شخصیت ها و نوع تصویر برداری آن خیلی جذاب است.

در انتها شما را دعوت میکنم اول به خواندن رمان و سپس دیدن این سریال برای آخر هفته ای پر از هیجان و لذت ناب...

  • محمد داودی نامقی

فیلم اعتراف شاید بهترین ساخته گاوراس نباشد، اما قطعا از آن دسته کارهای اوست که طرفدارانش را راضی میکند، باز هم یک تریلر سیاسی، تدوین سریع، فیلمنامه منسجم، بازی های قابل قبول و ... تمام ویژگی هایی که  طرفداران گاوراس به خاطر آنها به تماشای فیلمهای او می نشینند در این کار وجود دارد. ماجرای فیلم از خاطرات واقعی وزیر امور خارجه  چکسلواکی سابق، آرتور لندن گرفته شده که در سال 1950 متهم به خیانت و جاسوسی شد و مدتها در زندان تحت شکنجه بود و در نهایت در سری محاکمه های استالینی معروف به محاکمه اسلنسکی به حبس ابد محکوم شد. اما بخش اصلی و دردناک فیلم در زندان میگذرد، زندان مخوف پلیس مخفی و بازجویی های سخت، غیر انسانی و خرد کننده ای که در آنها به زندانی حتی اجازه نشستن هم نمیدهند.

 شکنجه هایی که برای بیرون کشیدن حقیقت از زیر زبان بازداشتی نیست، بلکه برای بیرون کشیدن حقیقت مورد نظر حزب انجام میشود. در حکومتی که از روزنامه و تلویزیون و رادیو و رفیق و هم حزبی و همکار و حتی همسر شما طرفدار حزب است و شما را (بر خلاف واقعیت) گناهکار میدانند و شما تنها در زندانی مخوف تحت بازجویی هستید چقدر میتوانید مقاومت کنید؟ اگر داخل زندان بگویند همسر شما با دوست و همکار مبارز شما رابطه دارد خرد نمیشوید؟ اگر شما را ساعتها با چشم بسته از این اتاق به آن اتاق ببرند سر شما داد بکشند و اجازه استراحت به شما ندهند تاب می آورید؟ اینها آن چیزی که آرتور لندن در کتاب خود و گاوراس به تبع آن در فیلم خود نشان میدهد.
آنچه این فیلم را از نمونه های مشابه متمایز میکند شاید نشان دادن بی تفاوتی مردم جامعه و همراهی آنها با حکومت برای این سرکوبها است.
یکی از تاثیرگذارترین صحنه های فیلم صحنه پراکنده کردن خاکستر اعدامی ها در دشتی توسط مامورین است، و شوخی یکی از آنها:

« تا حالا انقد آدم رو یه جا تو ماشینم جا نداده بودم»

 شوخی موحشی که نشان میدهد جان آدمیزاد برای یک سیستم توتالیتر چیزی بیش از یک مضحکه نیست.

امتیاز: 4.1 از 5

  • محمد داودی نامقی

در انتظار آدولف


نمایش در انتظار آدولف نوشته ماتیو دلاپورته و الکساندر دلا پتلیر (در فرانسوی با اسم نام کوچک) ترجمه و کارگردانی علیرضا کوشک جلالی در حال حاضر در تئاتر مستقل بر روی صحنه میرود. بن مایه اصلی نمایش درباره ادمهای به اطلاح باسواد و تحصیلکرده ای است که اتفاقا به شدت دگم و تک بعدی هستند. آدمهایی که کحمار یحمل اصفار فقط کتابهایی خوانده و مطالبی را حفظ کرده اند و بر اساس آنها انسانهای دیگر را دسته بندی و قضاوت میکنند. حتی دوستان خود را. در انتظار آدولف آینه ای در برابر روشن فکر معابان مدعی قرار میدهد که لحظاتی خودشان را ببیند. انسانهایی که برای محکوم کردن افراد دیگر به جای استقلال رای و اتکا به تفکر نقادانه فقط به فکت آوردن از فلاسفه و متفکران بزرگ بسنده میکنند بدون آنکه درباره آن درست اندیشیده باشند. ماجرا از آنجا شروع میشود که در گردهمی شبانه چند دوست یکی از آنها به نام وینسنت (اشکان خطیبی) اعلام میکند اسم فرزند در راه خود را میخواهد آدولف بگذارد. از اینجا واکنشها شروع میشود و دوستان وینسنت او را متهم به نژاد پرستی و فاشیست بودن میکنند چرا که اسم آدولف هر کسی را یاد هیتلر می اندازد. ماجرا اما به همینجا ختم نمیشود و آنها ظاهر متمدن خود را به زودی کنار زده و سر هر مسئله حتی بی اهمیت به همدیگر پرخاش میکنند. گویی این نقاب متمدانه و تظاهر به روشن فکری فقط نقابی نازک است که با کوچکترین اختلاف نظری میشکند و حیوان وحشی پشت آن از زنجیر رها میشود. یک اتفاق به اتفاق دیگر منجر میشود و این ادمها در دایره قضاوت ها چنان گرفتار می آیند که در لحظه ای که کلود (رضا مولایی) بر خلاف تصور بقیه که او را بی بخار میپندارند از رابطه خود با یک خانم خبر میدهد همگی شوکه میشوند و میخواهند بفهمند او با چه کسی است. این خود منجر به شوک دیگری میشود که همه را به مرز عصبیت و انزجار و تنفر میبرد. اوج نمایش همینجاست و بعد از ان همگی خسته از این نقاب و بازی خسته کننده پراکنده میشوند. بهترین توصیف برای حالات شخصیت های این نمایش شاید دیالوگی از کلود باشد
- مسائل اجتماعی مثل اسباب بازی شما میمونن، سر یکیش بحث میکنین و وقتی خسته شدین میرین سراغ مورد دیگه
یا به عبارتی دیگر مشکلات اجتماعی سیاسی و ... برای این ادمها فقط یک زمین بازی است که در آن خود را ثابت کرده یا عقده بگشایند. توصیه میکنم تا این نمایش در حال اکران است از آن دیدن کنید.

  • محمد داودی نامقی

hell or high water یا اگر از آسمان سنگ ببارد، اسم فیلم به خودی خود نشانه عزم راسخ قهرمانان آن است. دو برادر که با هر شیوه ممکن میخواهند با سرقت از همان شعب بانکی که ملک خانودگی آنها را در رهن خود نگه داشته و قصد فروش آن را دارد پول رها کردن وثیقه زمین را فراهم کنند و زمین آبا و اجدادی خود را نجات دهند.

برادر بزرگتر (کریس پاین) که تا کنون هیچ سابقه خلافی نداشته مغز متفکر نقشه آنهاست و برادر کوچکتر (بن فورستر)  که تازه از زندان خلاص شده  بازوی متبحر اجرای آن است. گرچه در طول فیلم آنها در نقش همدیگر هم ظاهر میشوند و مخاطب را غافلگیر میکنند. یک کلیشه دوست داشتنی دو برادر که در برابر سیستم می ایستند با پیچ و تابهای داستانی خوب که کلیشه را در سطح جدیدی ارائه میدهد. در حقیقت لفظ کلیشه برای این فیلم به هیچ وجه توصیف بدی نیست. این یک غرب وحشی مدرن است. با شخصیت هایی که با لهجه جنوبی آمریکا صحبت میکنند و به جای اسب از ماشین های شاستی بلند و عضله ای آمریکایی استفاده میکنند و به جای ششلول از اسلحه های اتوماتیک و نیمه اتوماتیک استفاده میکنند. اما اینها باعث نشده که به جای داستان گویی و توجه به عناصر آن ما غرق در صحنه های اکشن و تعقیب و گریز و تیر اندازی شویم. بلکه گاهی حتی با صبر و حوصله منتظر حرکت بعدی برادرها در شطرنج هیجان انگیز اجرای نقشه شان هستیم.

کارگردانی تر و تمیز دیوید مکنزی شما را همراه میکند. دوربین مکنزی در نقاط مختلف فیلم به تناسب حس و حال صحنه حرکت میکند. یا ثابت است یا همراه با تکانهای ماشین در صحنه های تعقیب و گریز تکان میخورد. وغیز از این دو حالت هم میزان شات به نحوه ای است که شخصیت ها را در پس زمینه عظیم و درندشت صحراها و زمین های بایر جنوب آمریکا نشان میدهد. انسانهایی مقهور و تهی از درون را در پس زمینه ای طبیعی که نمایانگر حالات و روحیات خشن انهاست میبینیم.

  تقابل جف بریجز کارکشته و پیر با کریس پاین جوان و زرنگ هم جذابیت خاص خود را دارد. گویی این دو با هم شطرنج بازی میکنند و سعی میکنند دست همدیگر را بخوانند. شاید در این بازی اما نه مساوی وجود داشته باشد و نه کیش و ماتی. بازی که در آن طرفین چیزی برای از دست دادن ندارند.
امتیاز: ۴ از ۵
#فیلم #hell_or_high_water #سینما #جف_بریجز #کریس_پاین

  • محمد داودی نامقی

ریمموری تجربه دوباره خاطره است  بصورت کاملا آبژکتیو و بدون هیچ فیلتر ذهنی یا قضاوت شخصی. دو برادر در طی یک تصادف به شدت آسیب میبینند و یکی از آنها میمیرد. دیگری، سم بلوم، که پشت فرمان بوده حالا عذاب وجدان رهایش نمیکند. سم بلوم (پیتر دینکلیج) بازی میکند و الحق هم خوب توانسته از پسش بر بیاید. حالا او میخواهد از این عذاب رهایی یابد. از طرفی گوردون دان دانشمندی است که دستگاهی ساخته که میتوانید با آن به همه خاطرات هر انسانی به صورت تمام و کمال و بدون واسطه دسترسی داشته باشید. پس قهرمان ما سعی میکند به آن دست پیدا کند که ناگهان دانشمند میمیرد یا کشته میشود. مرگ مشکوک او باعث میشود سم (به دلیلی که بعد میفهمیم) دنبال کشف راز مرگ او بیفتد. او نمونه اولیه دستگاه را برمیدارد و به بیماران گوردون یکی یکی سر میزند تا بفهمد کدام او را کشته اند. در این بین خود هم از دستگاه استفاده میکند تا بفهمد آخرین حرف برادر او پیش از مرگ به خودش چه بوده. اما در نهایت این جستجو منجر به کشف رازی میشود که اصلا انتظارش را ندارید.
انتقادهای زیادی به این فیلم وارد شده است. یکی از مهمترین آنها این است که از ایده ای چنین ناب پرداختی سطحی به بار آمده. اما نظر شخصی من این است که ریمموری برای بار اول جذاب است و به شدت هم هست. ایده کندکاو در تاریک ترین نقاط درون خودمان شاید چیزی باشد که همه ما در خلوت به آن فکر کردیم. اگر خاطرات خود را همان گونه که بوده بدون هیچ واسطه ای ببینیم چه چیزی میبینیم؟ آیا ممکن است که ذهن ما برای محافظت از ما خاطرات دردناک و سخت گذشته ما را پنهان کرده باشد؟ این خطر را میپذیرید که با واقعیت همان گونه که هست روبرو شوید و از آسایش روانی خود در راه رسیدن به آن بگذرید؟ به همین دلیل به احتمال زیاد مانند من با فیلم همراه میشوید. اما شاید وقتی شوک انتهای فیلم را ببینید کنجکاوی ذهنی شما نسبت به زوایای داستان برطرف شود و دیگر به آن فکر نکنید. پس برای همان اولین بار از خاطره بازی خود لذت ببرید.
امتیاز من 3.5 از 5

  • محمد داودی نامقی

فیلم‌ اسپاتلایت داستان واقعی گروهی خبرنگار روزنامه بوستون گلوب است که میخواهند سواستفاده جنسی سیستماتیک و گسترده کشیشان کاتولیک از کودکان و البته حمایت کلیسا از آنان را افشا کنند. ما که میدانیم انتهای داستان چیست. همینقدر بگویم که این خبرنگاران برنده جایزه پولیتزر شدند. حال تصور کنید فیلمی را میبینید که انتهایش را میدانید و ۷۰ درصد آن در دفتر روزنامه و با محوریت بحث و جدل چند روزنامه نگار میگذرد. محور قدرت فیلم در این است که چنین موضوعی که میتوانست به شدت خسته کننده باشد را چنان پر جذبه و کشش جلو میبرد که تا لحظه آخر همراه داستان میشوید.

اصلا اسپاتلایت یک فیلم کارگاهی است که شما نه مجرم را میبیند نه صحنه جرم، و تعقیب و گریزی و اکشنی هم در کار نیست. اصولا تعلیق و کشمکشی به آن معنای معیار سینمایی در آن نیست اما مخاطب چنان متحیر از میزان چشم پوشی و تساهل مسئولین و مردم با کشیشان فاسد و کلیسای پنهانکار است که نمیتواند با خبرنگاران در جهت رو کردن دست کلیسا همراه نشود. موانع سر راه خبرنگاران هم از نوع موانع فیلمهای تخیلی یا اکشن نیست. آنها باید با دیوارهای ذهنی افراد بجنگند. دیوارهای که در پی سالها بندگی و اطاعت کورکورانه افراد جامعه از کلیسا بنا شده است.

 فیلم همینطور از کلیشه های معمول دوری میکند. فیلمی با محوریت روزنامه فقط یک صحنه کلیشه چاپ روزنامه دارد و آن هم وقتی است که فیلم به بخش گشایش نهایی رسیده و با این چاپ شدن روزنامه مخاطب نفس راحتی میکشد، چون در تمام مدت ۲ ساعت و اندی فیلم منتظر این لحظه بودیم. گشایشی که در نتیجه متقاعد کردن افرادی از داخل خود کلیسا برای افشای جنایات این نهاد پر قدرت به دست می آید. و این خود شکستن کلیشه دیگری است. همیشه قربانی نیست که حرف میزند بلکه ممکن است همدست مجرم او را لو دهد.

 بازی ها هم قابل قبول هستند. آنها خبرنگاران خونسردی هستند که میخواهند روزنامه خود را برای مخاطب جذابتر کنند ولی به حدی درگیر این فاجعه خاموش میشوند که گاهی کنترل خود را از دست میدهند مانند صحنه ای که مارک رافلو به رئیس خود اعتراض میکند که چرا زودتر این داستان را منتشر نمیکنند تا جلوی تعرضات و تجاوزات بیشتر کشیشان را بگیرند.
این فیلم را در لیست خود قراردهید چون دو جایزه اسکار دریافت کرده، یکی به عنوان بهترین فیلم و دیگری بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی. بعد دیدن این فیلم به این فکر کنید که سهم هر کدام از ما در چشم پوشی فساد اطرافمان چیست و چطور میتوانیم از آن جلوگیری کنیم

  • محمد داودی نامقی

آندریا آرنولد نام عسل آمریکایی را از نام آهنگ گروه لیدی آنتبلام وام گرفته است. آهنگی که به همراه تعداد زیادی آهنگ دیگر در کنار شخصیت های جوان داستان  در طول فیلم به آنها گوش میدهیم. او تا کنون با فیلمهای خود نشان داده است که دغدغه او جوانان طبقه ضعیف جامعه و جایگاه آنان در کشاکش جامعه و همچنین درگیری آنها با بلوغی سخت و روزگاری سخت تر است. برای نزدیک شدن به این دنیا هم او سبک تصویری شبیه به مستندهای اجتماعی انتخاب میکند‌. از همان اولین سکانس این فیلم این واقع گرایی و سبک خاص تصویری توجه شما را جلب میکنید. دوریین روی دست سیال او فیلم فیل از گاس ون سنت را به یاد شما می اندازد و مخاطب را در بطن حوادث قرار میدهد. حوادثی که البته هیچ اتفاق بزرگ و عجیبی نیستند بلکه فجایع مینیاتوری انسانهای عادی هستند. فوکوس های نقطه ای و عمق میدان کم هم یکی دیگر از ویژگی های تصویری فیلم این کارگردان است. استار دختری جوان است که میخواهد از زندگی که در آن گیر افتاده خلاص شود و زندگی خود را پیش بگیرد. او میخواهد سرمایه جوانی خود را آنجا که خود می پسندد به کار گیرد پس برادر و خواهر کوچک خود را به مادرشان میسپارد، دوست پسر بی مسئولیت خود را رها کرده و با جیک که  اتفاقی با او آشنا شده و دوستانش به جاده میزند تا مانند یک فروشنده دوره گرد در هر خانه ای مجله بفروشد. در همین مسیر و سفر بی مقصد در جاده های آمریکاست با سفر او از یک دختر ساده و رنجبر به یک فرد بالغ همراه میشویم و بزرگ شدن او را با فاصله ای کم و حتی گاهی به اندازه طول لنز دوربین شاهد هستیم.
جمع فروشنده ها که‌استار جزو آنان است هم به نوبه خود جالب است‌. گویی این جمع قرار است نماینده آمریکا (یا هر جامعه سرمایه داری دیگر) باشد. آمریکایی که در آن باید برای لقمه ای نان و سرپناهی موقت سخت جان بکنی و هر تحقیری را تحمل کنی. اگر بفروشی وظیفه ات بوده و اگر نفروشی تنبیه سختی میشوی. یا رها میشوی یا مجبوری تا حد مرگ با بازنده ای دیگر مثل خودت که قربانی سیستم است مبارزه کنی. تحت کنترل افرادی که خود همه جور خوشی و لهو لعب را برای خود مجاز میدانند و بقیه را از آن نهی میکنند.
نظر شخصی من این است که آرنولد کارگردانی است با فکر و برنامه. گواه این مدعی هم فیلم کوتاهی به نام زنبور است که سال ۲۰۰۳ آن را ساخته‌. در همان فیلم شاهد صحنه ای هستید که شخصیت زن به زنبوری که پشت پنجره گیر افتاده کمک میکند رها شود. مشابه صحنه ای در فیلم عسل آمریکایی که استار کار مشابهی میکند. آرنولد به همین سادگی به شخصیت اصلی خود نزدیک میشود و ما را با آنها آشنا میکند.

  • محمد داودی نامقی

خاورمیانه

اینجاخاورمیانه است

 ما با زبان تاریخ حرف می زنیم

خواب های تاریخی می بینیم

و بعد

با دشنه های تاریخی

سرهای همدیگر را می بُریم

 

 از شام تا حجاز

از حجاز تا بغداد

از بغداد تا قسطنطنیه

از قسطنطنیه تا اصفهان

از اصفهان تا بلخ

بر سرزمین های ما

مرده ها حکومت می کنند

 

 اینجاخاورمیانه است

و این لکنته که از میان خون ما می گذرد

تاریخ است.

......................

اینجاخاورمیانه است

سرزمین صلح های موقت

بین جنگ های پیاپی

سرزمین خلیفه ها ، امپراتوران ، شاهزادگان ، حرمسراها

و مردمی که نمی دانند

برای اعدام یک دیکتاتور

باید بخندند یا گریه کنند.


حافظ موسوی


  • محمد داودی نامقی

به همه بازماندگان حادثه دردناک زلزله کرمانشاه تسلیت میگویم. امیدوارم آلام و دردهای این مردم دوست داشتنی هرچه زودتر تسکین پیدا کند...

  • محمد داودی نامقی